نظر شما در مورد طراحی و محتوای سایت کناری ها چیست؟
 
 
 
يكشنبه
۱۳۹۶
آذر
۲۶
 
 
mod_vvisit_counterامروز7
mod_vvisit_counterدیروز130
mod_vvisit_counterاین هفته7
mod_vvisit_counterاین ماه3464
mod_vvisit_counterکل بازدیدها223315
 40 مهمان حاضر
 

تبلیغات ویژه

 

خاطرات بیسیم چی حاج حسین بصیر جانباز شیمیائی علی امانی PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط Administrator   
پنجشنبه ۰۶ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۰۰

Amani

خاطرات بیسیم چی حاج حسین بصیر جانباز شیمیائی علی امانی

اول دی ماه «1365» شلمچه ام، غروب بود، حاج بصیر چند تا نامه محرمانه به من داد، گفت: برو این ها را به فرمانده گروهان یک و دو سه تحویل بده و بیا، نامه ها را گرفتم فوری سوار موتور شدم، رفتم خط نامه ها را تحویل دادم و برگشتم،
خیلی راه نبود، صحبت شد که چند روز دیگر باید آماده باشیم برای یک اتفاق بزرگ.
روز موعود فرا رسید، سوم دی سال شصت پنج، عصر روز عملیات «کربلای چهار» گردان یا رسول(ص) را به خط کرد، رفتیم توی کانال، نماز مغرب و عشاء را توی همان کانل در حوالی شلمچه خواندیم.
نماز که تمام شد، حاجی شروع کرد به صحبت کردن، آسمان کاملا تاریک شده، کناره کانال، هر چند متر یک فانوس روشن است.
فضائی بسیار دل انگیز و شاعرانه، باران نرم نرم می بارید و هوا سرد، اما داخل کانل گرم است، چون دل ها دارد آتش می گیرد، حاج حسین، مثل شب عاشورا، که امام حسین ایستاد و با یارانش در دل شب اتمام حجت کرد، بلند شد و ایستاد و گفت: بچه ها امشب، عاشورای امام حسین است.
ما داریم امتحان می شویم، آمده ائیم که به تکلیف خودمان عمل کنیم. بچه ها امشب هوا خیلی سرده، عملیات سخت و نفس گیره، موقعیت خاص شلمچه، بچه ها شاید یک نفر هم برنگردیم.
ببینید ما خیلی وقته که با هم هستیم. اما تا ساعاتی دیگر فرق دارد، هر کسی ذره ائی شک دارد توی دلش. ترس دارد، منتظر دارد. بچه اش منتظره، زنش منتظره، پدر و مادر پیر دارد، خواهر و برادر بی سرپرست دارد. دلش جائی گیر است. وسط صحبت، گفت: بچه ها فانوس ها را خاموش کنید. فانوس ها یکی یکی خاموش و کانال سراسر تاریک شد. چشم چشم را نمی دید.
حاج حسین ادامه داد: بچه ها الان دیگه اینجا تاریکه، ما هم همدیگر را نمی بینیم. من دارم می رم. ده دقیقه دیگر بر می گردم. من وقتی آمدم، باید ببینم چند نفر از شما مانده ائید، که تصمیم بگیرم باید چکار بکنم.
حاج حسین که گفت من باید چکار بکنم. ناگهان کانال منفجر شد. گریه سراسر کانال را سر گرفت. مگر بچه ها گذاشتند که حاج حسین بصیر برود و ده دقیقه دیگر بر گردد.
فانوس ها یکی یکی روشن شدند، یکی از وسط بچه ها بلند شد و گفت: ما باید همدیگر را ببینیم. ببینیم کسی از این گردان عاشورائی حاج حسین هست که پشت کند به امام حسین(ع) شروع کرد به نوحه امام حسین(ع) گریه بچه ها لحطه به لحظه شدت می گرفت.
حاج بصیر گریه می کرد. من گریه می کردم. گریه هیچ کسی را امان نمی داد. حاج حسین دوباره گفت: من میدانم که شما آنقدر اهل معرفتید که هرگز پا پس نخواهید کشید، وقتی امام حسین(ع) شب عاشورا با یارانش اتمام حجت کرد، عباس فقط گفت: نباشم اگر نباشی! فقط فکر و ذکرش حسین بود؛ امامش! ما آمدیم اینجا همین را ثابت کنیم،
باز صدای ضجه بچه ها اوج می گرفت. آنقدر که من احساس کردم همه از بس گریه کردیم، بی حال شده ایم. دعای توسل را خواندیم و حرکت کردیم.
بیسیم روی شانه ام، پشت پای حاج حسین، از زیر طاق قرآن با شور و اشک و عشق روانه ائیم، چند قدم که رفتیم، دو رزمنده، پدر و پسر از ستون کنده شده اند، با هم بحث می کنند، نوروزعلی یزدانخواه و رحیم یزدانخواه پسرش، سخت با هم در جدالند، پدر می گوید: تو بمان، پسر می گوید: نه، تو پدر من هستی،امرت واجب، اما نگو بمانم و در عملیات امشب شرکت نکنم، نه پدر، من باید بروم، تو بمان، که مادر بی تو تنهاست. «نوروزعلی یزدانخواه» درآستانه انقلاب از کوچک تا بزرگ، همه خانواده اهل مبارزه اند، طوبی یزدانخواه، متولد سال 1347 کلاس چهارم ابتدائی، دختر شیرین زبان، نوروزعلی، وقتی ده ساله که بود، روز نهم آذر سال پنجاه و هفت، در شهر فریدونکنار، خواهر کوچکترش خدیجه سه ساله را می بندد روی کولش، راهی تظاهرات می شود، توی راه برادر طوبی، «قربانعلی یزدانخواه» به طوبی می گوید: برگرد، زیر دست و پا می مانی، طوبی قبول نمی کند، نزدیک های ظهر، تظاهرات به خشونت کشیده می شود، مامورین شاه لعین و دربدر، به طرف مردم تیراندازی می کنند، یکی از مامورین ظالم، از سه چهار متری، یک تیر «ژبه طرف قلب طوبی شلیک می کند، گلوله ناجوانمردانه، سینه طوبی را می شکافد، گلوله از پشت طوبی خارج شده، خدیجه سه ساله که روی شانه طوبی است، گلوله در قلب دختر سه ساله نوروزعلی می نشیند. طوبی و خدیجه دردم شهید می شوند، پس از گذشت حوادث انقلاب تمام مردهای خانه نوروزعلی همه عازم به جبهه می شوند، قربانعلی برادر بزرگتر طوبی، در سال شصت و یک شهید می شوند. رحیم اصرار دارد، پدرش را که سه شهید تقدیم انقلاب و آرمان های شان کرده، حالا می خواهد که پدر بماند. به حاج حسین گفتم: شما نگذار هردویشان بیایند، حاجی بین پدر و پسر قرعه انداخت، قرعه بنام رحیم افتاد، رحیم برود، پدر بماند، پدر زد زیر قرعه، راه افتاد. رحیم دنبال پدر، حاجی چه داشت که بگوید. زیر نم نم باران  راه افتادیم. شب سوم دی «1365» توی کانال با ذکر یا زهراء(س) یا حسین(ع) می رویم برای تعیین سرنوشت.

بچه ها همه سرحال و آماده به رزم، با دلی پر از آرزوهای آسمانی، منتظر خش خش بیسیم مانده اند. حاجی گوشی را از من گرفت و شروع کرد: بسم الله الرحمن الرحیم. لاحول ولاقوهً الابالله «یامهدی ادرکنی» ناگهان آتش از نوک اسلحه بچه ها با فریاد یا مهدی ادرکنی(عج) زبانه کشید. عملیات آغاز شد. منطقه عملیاتی در حد فاصل شمال شلمچه تا چهار کیلومتری انتهای جزیره مینو، از دو محور شلمچه و ابوخصیب، با هدف بصره، با عبور از بین جزیره ام لرصاص، بوارین، تاکتیک ویژه این عملیات است.
گردان یارسول(ص) ساعت یازده شب سوم دی ماه، از محور گمرک شلمچه، شدید با عراقی های درگیراست، چهارلول های عراقی بچه ها را توی نیزار درو می کنند، بیشتر بچه ها در همان لحظات اولیه عملیات شهید می شوند. خط اول را که شکستیم، افتادیم توی نیزار، هوا سرد و سوزناک، بوی باروت، خمپاره های که لحظه به لحظه، اطراف ما می نشینند، هربار فریادی را به آسمان می بره، من پا به پای حاج بصیر می دوم، بچه ها که از خاکریز پائین می آیند، نوبت پاک سازی سنگر عراقی هاست، می رویم داخل سنگر فرماندهی، گرم می شویم. می نشینم، کمی از خستگی و سرمای وجودم کاسته می شود.
حاج بصیر گوشی بیسم گرفت به«آقا مرتضی قربانی» فرمانده لشکر 25 کربلا آنسوی خط است می گوید: به لطف خدا و همت بچه ها ما خط اول را شکستیم، انشالله اگر خدا یاری کنه ما تا کربلا پیش می رویم.
تمام کانال و منطقه را بچه ها تصرف کردند، الان دارند اسرا را به پشت جبهه منتقل می کنند. ما تا آخر ایستادیم. به امام بگو بچه ها تا آخرین قطره خونشان ایستاده اند. انشالله ما آماده ائیم برای ادای تکلیف، برای ما دعا کنید، دل خانواده شهدا را شاد کنیم.

حرف های حاج بصیر که با مرتضی قربانی تمام می شه آماده می شویم که از سنگر بزنیم بیرون، داخل سنگر گرم است و امن، بیرون سرد و کشنده، حاجی می گوید: برویم. می گویم حاجی خسته ائی چند دقیقه استراحت کنید. نگاهم می کند، پا به پایش می روم.
روبروی گمرک خرمشهر قرار گرفته ائیم، خیلی از بچه ها شهید و زخمی شده اند. دوباره نیروها را سازماندهی می کند. هر یک از بچه ها لای نیزارها نشسته و ایستاده نماز ظهر را می خوانند، بیسیم روی شانه ام را پائین نمی گذارم، نماز را می خوانم، با پوتین. نمازهای وسط معرکه جنگ را خیلی دوست دارم. داری نماز می خوانی، ناگهان یک گلوله می نشیند وسط پیشانی ات. زیباترین لحظه ائی که توی عمرت خواهی دید. صحنه های غریبی که در جنگ زیاد دیده ام، اما خود هنوز مشمول رحمت خداوند نشده ام.
هوا بشدت سرد است، باران نرم نرم شروع شده، هر چه به غروب نزدیک تر می شویم، فشار دشمن بیشتر می شود، از یک راه باریکه، میان نیزار دنبال حاجی بصیر می دوم. چند قدم که جلو می رویم، باران گلوله است که به سمت ما می بارد. خیز می رویم کف نیزاری که مرداب گونه است، می چسبیم به گل ولای، تنها راه برون رفت، ذکر است و دیگر هیچ کاری از ما ساخته نیست.
عراقی ها پنج چهار لول کاشته اند، و همه نیزار را دارند درو می کنند، نیم خیز راه مان را عوض می کنیم، از هر کجا می رویم، بچه های یا رسول با سربندهای سرخ یا زهرا و یا حسین شهید روی زمین سرد افتاده اند.

چهارلول ها یک لحظه خاموش نمی شوند، بیسیم هشدار می دهد، به حاجی بگو عملیات شکسته، بچه ها را بکش عقب؛ عقب نشینی کنید، عملیات لو رفته، جلو نرید نرید...
به حاجی می گویم که آقا مرتضی گفت: باید عقب نشینی کنیم.
حاج بصیر ناراحت نگاهم می کند. دوباراه بیسیم صدا می کند، جلوتر نرید، نرید جلو عملیات لو رفته، راه دارهای جاسوسی آمریکا، کل عملیات را از قبل گذاشته کف دست عراقی ها، راهی نیست برگردید...
گردان مالک هم به ما الحاق شده است، حالا بیشتر بچه های گردان مالک هم شهید شده اند. فرمانده گردان مالک و حاج بصیر با هم صحبت می کنند، می روم جلوتر، می گویم: حاجی، آقا مرتضی می گه باید عقب نشینی کنیم. برگردیم عقب. حاج حسین بصیر رنگ می بازد و فریاد می کشد: مرتضی میگه برگردیم عقب چیه؟ کی می خواد برگرده؟ ما به امام قول دادیم، تا آخرین نفس می ایستیم.
برگردیم عقب یعنی چی؟
حالی غریب ریخت توی دلم، با گریه پشت بسیم گفتم: حاج حسین و یارانش رفتند به میدان برای جنگیدن، هوا نم نم می بارید، زمین سخت و سوزناک شده بود، سرما تا مغز استخوان را می ترکاند، کار جنگ با اشقیاء پیچیده شد.
دشمن آنها را محاصره کرد و از هر سو ضربه ائی خوردند. هیچ راهی نبود، کمکی نبود، از جمع گردان تنها شصت و دو تن ماندند...
ده تن دیگر شهید بشوند به عاشورا خواهیم رسید. این چند کلمه مثل وحی بر دلم جاری شد، حاج بصیر گریه افتاد، به فرمانده گردان مالک گفت: تو برمی گردی عقب. فرمانده گردان مالک سرش را انداخت پائین.
مرتضی قربانی فرمانده لشکر پشت بیسم، گاهی به من گاهی به گردان هائی دیگر همه را دستور عقب نشینی می دهد، دوباره مرتضی هم روی سرم داد می کشه، چی شد علی؟
گفتم: حاج حسین می گوید، من کجا برگردم، اینجا شده قتلگاه، نیروهام همه شهید شدند، افتادند. میگه ما به امام قول دادیم که تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون می ایستیم. میگه کجا برگردم عقب.
مرتضی قربالنی گفت: گوشی را بده به حاج حسین.
گفتم: حاجی، آقا مرتضی تو را می خواد.
بیسم روی شانه ام، رفتم کنار حاج حسین، حاجی گوشی را گرفت، مرتضی قربانی به حاج حسین گفت: حاج حسین جان. اطاعت از فرماندهی واجب است ها. واجب.....
این را که مرتضی گفت: گوشی از دست حاج حسین افتاد. نشست روی زمین، زار زار گریه کرد. مگر می توانست برگردد. از جمع کل گردان ماندیم شصت و دو نفر. شهدای زیادی روی زمین افتاده اند. از بچه های لشکر امام حسین(ع) که با ما دست داده بودند، گردان مالک، گردان یا رسول(ص) بیش از چهارصدوهشتاد تا شهید روی زمین افتاده ند، مگر می شود که شهدا را بشماریم، اصلا کجا شهدا قابل شمارش هستند.

از جمع باقی مانده معلوم می شود که گردان از گروهان هم خیلی کمتر شده است، هم گردان یارسول(ص) هم گردان مالک، بسیاری هم سخت مجروع، توی نیزارها افتاده اند. مجروحین را بعضی از امدادگرها از معرکه می برند. از یک طرف ناله مجروحین، از یک طرف جنازه شهدا صحنه ائی غریبانه، مانند آنچه در عصر عاشورا رخ داده است.
حال این صحنه را هیچ احدی چون زینب کربلا درک نخواهد کرد و آن که در صحنه حاضر است و شاهد. حاج بصیر خودش شب شام غریبان بدنی ا آمده؛ توی دلم دارم به آن شبی فکر می کنم که اهل حرم امام حسین(ع) چه حال غریبی داشتند، اتصال آن حال با تولد حاج حسین بصیر، این حالی که اکنون حاج حسین بصیر در این نیزارها دارد. آن لحظه ها هیچ ذکری مثل گریه کردن نبود، بغض و گریه حاج حسین آتش میزد به دلم، آتش می زد به آسمان، تاب بی تابی اش را نداشتم، حاج حسین آتشفشانی شده بود.
مرتضی قربانی امر می کند به حاج بصیر که باید برگردی، این دستوره، حاجی نشست روی زمین، زار زار گریه می کند. مگر می تواند که از جایش برخیزد و برگردد.
من دور حاج حسین می چرخم، برای خود من هم حاجی یک مرید بود، داشت می سوخت و من سخت پریشان دور حاجی میسوزم. خدایا به من قدرتی بده که حاج بصیر را ببرم، لحظات بسختی می گذشت، بیسیم لحظه به لحظه پیغام فرمانده لشکر را ابلاغ می کند. من دست حاج بصیر را گرفتم و بلندش کردم، فضا بشدت سنگین و عاشورائی است، نیروهای که مانده اند به دستور حاج بصیر یکی یکی بر می گردند عقب، من حاج حاج بصیر آخرین نفری هستیم که پشت سر ستون می رویم.
بچه ها باید از کنار شهدائی عبور می کردند، شب قبل با هم توی کانال عهدی سنگین و ابدی بسته اند، ستون سخت و سنگین حرکت می کرد، هی بچه ها خم می شوند، صورت رفقای خود را که توی آن حال غریبانه دارند جا می گذارند، می بوسند و هق هق می کنند و می روند. آخر آنها با هم عهد بسته بودند تا آخرین قطره خون شان بجنگند، ایستادگی کنند. حالا باید برگردند، گردان رفتند، گروهان نه، تنها دو سه دسته، خسته و شکسته و بغض بر گلو نشسته دارند هم عهدی های خود را جا می گذارند و بر می گردند.
صحنه هائی که دل آسمان را هم به درد می آورد.
دوشکاها، چهارلول ها، خمپاره و کاتیوشا، لحظه به لحظه قلب زمین را خراش می دهد، زمین دائم در حال لرزیدن است. حاجی و من ته ستون، بچه ها در حال عقب نشینی، تیر می خورند و می افتند. هوا هم دارد تاریک می شود. از کنار هر شهید که می گذریم، حاج حسین می نشیند، سر شهید را می گذارد روی زانوهاش، های های گریه می کند، صورتش را می بوسد، سرشان را دست می کشد، نوازش می کند، خدا حافظی می کند، حلالیت می طلبد. دست حاجی را می گیرم، حاجی  به خون همین شهدا که باید بریم، تو اگر شهید بشی، اسیر بشوی، کی می خواهد فردا انتقام خون این شهدا را از این لعنتی ها بگیرد. حاج حسین با شهدا حرف می زند، سرش را می گذارد، روی سر شهدا زار زار گریه می کند. به سختی بلندش می کنم.
دو سه قدم باز یک شهید دیگر، خدایا من دیگر تاب این هم بی تابی را اصلا ندارم. می نشینم کنار حاج حسین بصیر، حاج حسین نوحه می خواند، من گریه می کنم.
هر دو سه قدم، این حال تکرار می شود. می رسیم به شهید «رحیم یزدانخواه» حاج بصیر، می نشیند، آخه پسر من جواب پدرت را چی بدهم. سرش را می زاره روی سینه رحیم، به مادرت چی بگم، حالا یک شهید دیگر به خانواده یزدانخواه اضافه شده، شدند چهار شهید، دو برادر، دو خواهر. خدا خدا می کنم که نوروز علی پدرشان شهید نشده باشد، که دیگر رمقی برای گریه نمانده است. چند متری که می رویم، یک شهیدی می بینم که کپ می کنم، دلم می خواهد زمین بشکافد و فرو بروم، قلبم بشدت سنگین می شود، نفس ام بند می افتد، بغض ام می ترکد. می خواهم جوری حاج بصیر را هدایت کنم، دیگر این شهید را نبیند، ناگهان حاجی زانوهایش سست می شود. بابای رحیم شهید شده، حاج بصیر سر نوروزعلی را می گذارد روی زانوهایش، من را دور می کند، می گوید: بروبرو برو برو.... چند قدم دور می شوم، حاجی با پدر رحیم خلوت می کند، دارد با شهید حرف می زند، یک جور که تو گوئی او زنده است، بعد در گوشی یک حرف های به نوروزعلی می گوید، می بوئیدش و می بوسیدش، گاهی پیشانی، گاهی صورت، نوازشش می کرد، های های می زند زیر گریه، تند می روم، دست ش را می گیرم به سختی بلندش می کنم، باز جلوتر شهدا همین طور افتاده اند. شهید اسفندیاری، نژاد بخش، ایزدی، حسینی، اصغری..... دیگر نای گریه نداریم. رسیدیم لب رودخانه، انتهای خط، که باید سوار قایق بشویم، چند نفری که ماندند، با قایق ها می روند، حاج بصیر دو دله می شود، من می روم به سمت قایق، صدا می زنم بیا، حاجی بر می گردد به طرف شهدا، از قایق پیاده می شوم، یک مرتبه از توی نیزار یک نفر با یک دست قطع شده، همراه چند نفر دیگر پیدایشان می شود، نزدیک تر که شد، شناختم. «حاج حسین خرازی» است، سلام می کنم و می گوید: بردار فرمانده تان کجاست؟
صدا می زنم، حاج حسین، حاج بصیر از لای نی ها پیدایش می شود. تا چشم اش می افتاد به حاج حسین خرازی زل میزند. برای چند لحظه، حاج حسین بصیر و حاج حسین خرازی زل می زنند به هم، بعد می دوند، هم را بغل می کنند.. شهید حاج حسین بصیر به شهید حاج حسین خرازی می گوید: این جا چکار می کنید؟
حاج حسین خرازی می گوید: بچه های ما زمینگیر شدند. آمدیم سمت شما. چند لحظه با هم حرف می زنند و همه سوار قایق می شویم، می رویم. مدتی بعد قایق رسید به ساحل، جائی که باید پیاده بشویم. یک مرتبه حاج بصیر و حاج حسین خرازی گیردادند، باید برویم شهدا را بیاوریم.
بیسیم زدم به مرتضی قربانی که که حالا حاج حسین خرازی و حاج بصیرند که دوتائی از قایق پیاده نمی شوند، مرتضی قربانی گفت: گوشی را بدهید به حاج بصیر. پریدم توی قایق وگفتم: آقا مرتضی شما را می خواد.
حاج بصیر گوشی بیسیم را گرفت. نمی دانم چی گفتند به هم که حاج بصیر هم به حاج حسین خرازی گفت و با هم پیاده شدند. حاج حسین خرازی با همراهانش خدا حافظی کردند و رفتند. ما ماندیم.
حاج بصیر ایستاد کنار ساحل و شروع کرد به داد و فریاد «ای خدا» باید برویم شهدا را بیاوریم. چهارصد شهید را مگر می شود آورد. زیر آن آتش سنگین، آن سوی رودخانه، حاج بصیر مرتب داد و فریاد می کند که ای خدا شهدا را نیاوردیم. گریه می کند، توی سرش می زند، از یک طرف هم مرتضی قربانی داد و فریاد می کند که علی امانی بدون حاج بصیر برنگرد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدیم عراقی ها آمده اند لب رودخانه، آن طرف که موقعیت از دست رفته ماست، شهدا افتاده اند، روی سر شهدا هلهله و شادی میکنند، تیراندازی می کنند. با ناامیدی و اشک و بغض برگشتیم و شهدا جا ماندند....
نویسنده: غلام علی نسائی، منبع: همکلاسی آسمانی

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 

تبلیغات سایت شما

Tablighat

نسخه قدیم سایت کناری ها

Hamayesh kenariha

همایش راهکارهای توسعه فریدونکنار

Azadi

کانون ترجمه آزادی

Mehr Vida

موسسه ترجمه مهر ویدا

Farmandari

فرمانداری فریدونکنار

انتخابات برتر

Mostadal

موسسه حقوقی و داوری بین المللی مستدل

Gam clinic

گام کلینیک

Basir news

پایگاه اطلاع رسانی بصیر

Ro beshadi

پایگاه خبری رو به شادی

shahrdari

شهرداری فریدونکنار

بندر فریدونکنار

موسسه آموزش عالی پردیسان

Elizeh

مجتمع ساحلی الیزه

Mohammadi club

باشگاه ورزشی محمدی

khazar nama

سایت خزر نما

Kanoon riazi

کانون ریاضی فریدونکنار

كليه حقوق این سایت محفوظ و متعلق است به کانون فریدونکناری های مهاجر ©1392-1388
www.kenariha.com
info@kenariha.com - shakerin2003@yahoo.com